تبليغاتX
شب خاموش

شب خاموش

 

من پشت پلکهای خودم گریه می کنم

امشب در انتهای خودم گریه می کنم

من در اتاق خودم گریه می کنم

من مرده ، در عزای خودم گریه می کنم

خود را کنار مرگ به پایان رسانده ام

حالا از ابتدای خودم گریه می کنم

نامه نوشتم از تو به خود گفتم بیا

در نامه ات برای خودم گریه می کنم

می گویمت بهار رسیده بیا برو

افتاده ام به پای خودم گریه می کنم

من می روم سراغ خودش را بگیرد و

من پشت رد پای خودم گریه می کنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 9:12 توسط یه بی کس یه تنها |


 

نه دولت از فلک جویم

نه راحت از خدا خواهم

اگر پرسی چه می خواهی

ترا خواهم ،ترا خواهم

ای افتاب من هرگز غروب مکن زیرا با غروب تو زندگی من تاریک و سیاه میگردد و ای منظره زیبا و دلفریب زندگی من هرگز از افق دیدم کنار نرو زیرا معنی زندگی من تویی ، بی تو دنیا با تمام مظاهر لذت بخشش در برابرم هیچ است .

۸۸/۶/۱۴          

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 4:48 توسط یه بی کس یه تنها |


وقتی واسه باریدنت ، بارون دعا می کردم

قلبمو از اسموناش داشتم جدا می کردم

شاید که از بام دلم گذشتی و نشنیدی

چقدر از توی ناودونش تو رو صدا می کردم

کاشکی می شد دست بکشم رو خیسی طبیعت

باور کن از خدا تو رو خدا خدا می کردم

اره تو بودی ، همون بارونی که دل می خواستش

مردم می گفتن خیس می شم ، مگه اعتنا می کردم ؟!

دلم و به بارون زدم و پشت سرم حرف و حدیث

هنوز همه فکر می کنن داشتم ابا می کردم

چند قطره ات و بارون بذار برام بمونه یادگار

یادته به شکر بارشت نماز ادا می کردم

یه ابر به چشمام هدیه کن تا بارش و نشون بدم

مگه تو نمی گفتی که من می ترسیدم ، فقط ادعا می کردم ؟!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 13:44 توسط یه بی کس یه تنها |


 

چرا گرفته دلت ؟

 مثل انکه تنهایی

                     چه قدر هم تنها !

خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی

دچار یعنی ، عاشق !

و فکر کن چه تنهاست ،

                    اگر ماهی کوچک ،

                                                   دچار آبی دریای بیکران باشد .

چه فکر نازک غمناکی !

دچار باید بود !

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 12:43 توسط یه بی کس یه تنها |


 

کاش می دیدم ، چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است ! 

آه ، وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت ،

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی این تشنۀ جان سوخته ، می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می کند ، ای غنچۀ رنگین ! پرپر !

من ، در آن لحظه ، که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیدۀ ایمان را

در پنجۀ باد

رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز !

نور پنهانی بخشش را

در چشمۀ مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

پیش ازین ، سوی نگاهت ، نمی توانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو ، تا عمق وجودم جاری است .

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 12:40 توسط یه بی کس یه تنها |


 

سلام به دوستان درد آشنا ، عزیزانی که به یمن وجودشان کلبه خاموشم گرمای محبت را صمیمانه تجربه کرد .

 حقیقتش این بار که برایت می نویسم نه شب است ، نه سکوت ، فقط عاشقی ست که بهارش را ، پاییز دلتنگی کردی ،پاییزی که روزی با وجودت طراوت بهار را به یادم می آورد .

نازنین من ! با چه زبانی بگوییم که دلتنگت هستم ، تو بیا و باز هم بهار را برایم درتمام فصول رقم بزن

من عجیب دوستت دارم ، تو ساده دوستم داشته باش،اما دوستم داشته باش من به همین هم راضیم و بی جوابی و سفر و نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مردن و ماندن را هم بهای دوست داشتنت می دانم. بگذار همین جور مثل برفی که از کوه سرازیر می شود ، مسیر آسمان را طی می کند و دوباره به دریا باز می گردد ، دوستت بدارم .

بگذار برایت اعتراف کنم که بدون تو همه برایم غریبند ، غریبه های که آشنائیشان را به رخ بیگانگیم می کشند و من بی آنکه اعتنایی کنم به نرمی عبور یک قاصدک از سر انگشتان لطیف یک پونۀ وحشی از کنارشان می گذرم .

سالها برای اوج مبتلا شدنم به نیت بی بازگشتی به حافظ چشمانت تفال زدم و تپش های نامنظم قلب عاشقم را آن قدر با ریسمان تمنا به ضریح نقره ای نگاه تو بستم که یک شب محض خاطر آوارگان تپۀ معراج ، شقایق حریم آسمانی قلبت را به روی اعتماد یک مجنون بی تیشه بگشایی . بی تیشه ای که توشه اش رنج است ، رنجی  که از دوری تو می کشد و غم انگیز تر اینکه قهرمانی به نام تقدیر خواسته یا ناخواسته این تیشه را در قلبش فرو می کند .

می دانم که اگر سراغت را نگیرم تو سراغی از من نمی گیری البته حق داری ، چون آواره ای مثل من که سراغ گرفتن ندارد .

بگذار برایت چیزی بگویم اینجا یک بار برای همیشه زلزله آمد که تو باعثش شدی ، اینجا یعنی دلم را می گوییم ، چه زلزله ای ؟! یک جای نشکسته و ترک نخورده  نمانده ،عجب قیامتی کرد آن رعنا قامتت بگذریم ..... .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 11:29 توسط یه بی کس یه تنها |


 

دلم و به موندن خوش نکن

به از من خوندن خوش نکن

اسیر خواهش نمی شم ، رو به نوازش نمی شم

چقدر گفتم محکم و پیوسته بیا

بسه دیگه ، راهت و کج کن و نیا

وقتی دیدم داری خراب من می شی ، تو زندیگیت کم می یاری

به روزات انگیزه دادم ، فرصت به انداره دادم

خودت گفتی به زندگیت طرح و رنگ تازه دادم

تو فقط عاشقم بودی ، فکر کردم مرد میدونی

بعد دیدم عکس ادعات از سختیا گریزونی

حالا چرا می خوای همین عشقتو تحمیل بکنی ؟

بسه دیگه ، باید بری ، قولارو تعطیل بکنی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 2:49 توسط یه بی کس یه تنها |


 

روز اول با خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم

ان من دیوانۀ عاصی

در درونم های و هوی میکرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه بیهوده گریانی ؟

در میان گریه می نالید :

دوستش دارم ، نمی دانی ؟!

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

ان من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم ؟!

بگذرم گر از سر پیمان 

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او اید

عاقبت روزی به دیدارم    

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 12:17 توسط یه بی کس یه تنها |


 

به نام سر فصل همۀ نامه ها چه آنهایی که نوشته شدند  و چه آنهائی که سپید ماندند تا کاغذ ها سیاه نشوند .

یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین ... به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت ! به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند . فرض که دلت نخواست ! به فرض که حوصله ات نیامد ! به فرض که لایقش نبودم ! فرض که دوستم نداری ! نه خودم و نه نامه هایم را !!! این خودش کلی دلیل ست . لااقل می گفتی : " این هم که جوابی ننویسند جوابی ست " دریغ از همین حرف چه می شود کرد توئی و عزیز کردۀ این دل رسوای سرگردان خودم ، چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را می گیرد بگذریم ... حوالی همین روزهای پژمردۀ نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کردۀ دلت شعر به دل مخملی اش نمی نشیند ! حق بعد از تو با اوست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت می نویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم . حقیقتش فکر می کردم اگر می خواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست ، این را هم امتحانش می کنم .راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو همیشه با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده را کنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری می کنم شاید هم دفعه بعد به سبک آدم های آن طرف تاریخ حرفهایم را برایت نقاشی کردم . خدا را چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشمهای روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری لحجۀ این مجنون آواره را ببخشند . ممنون که همیشه ناخواسته کمکم می کنی چه خودت ، چه اسم قشنگت ، چه سفرت ، چه نیامدنت و چه این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیدۀ نامه های پاره پاره را به هم پیوند زد ، تاریخ نمی زنم هروقت که  تو ممکن است حوصلۀ مهربانیت بیشتر باشد . حرف اخر اینکه زیبا ، مثل هیچکس ، قرص کامل ماه ، بی تقصیر پروانه ات می مانم و برای تو می نویسم تو عزیزی ، چه بهاری باشی ، چه تابستانی ، چه پاییزی دلت نسوزد ، نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی ، حتی اگر اینها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو  می میرد و هم برای تو .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 2:27 توسط یه بی کس یه تنها |


 

شب من پنجره ایی بی فردا

روز من قصۀ تنهایی ها

مانده بر خاک و اثیر ساحل

ماهی ام ُ ماهی دور از دریا

هیچ کس با دل آوارۀ من

لحظه ایی همدم و همراه نبود

هیچ شهری به من سر گردان

دروازۀ خود را نگشود

گلی ام خسته و سرگردانم

ابر دلتنگ پر از بارانم

۱ای من خسته از این رفتن بود

قصه ام قصۀ دل کندن بود 

دل به هر کس که سپردم دیدم 

راهش افسوس جدا از من بود 

صخره ویران نشود از باران 

گریه هم عقدۀ ما را نگشود

آخر قصۀ من مثل همه

گمشدن در نفس باد نبود

روح آوارۀ من بعد از من

کلی در به در صحراهاست

می رود بی خبر از آخر راه

همچنان مثل همیشه تنهاست

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 4:45 توسط یه بی کس یه تنها |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386



پیوندها

سلنا
جوانان اندیمشک
ان روی دیوار دل
مهسا
مرگ آرزو ها
ستاره ای در افق
ستاره باران
دو خط موازی
ویولت
حرف های ناگفته


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS